خودکار بیک

به احترام تمام لحظه های زمینی بودنم

خودکار بیک

به احترام تمام لحظه های زمینی بودنم

دوشنبه, ۳۰ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۳۳ ب.ظ

و از این دست موارد

و او پس از پیدا کردن مقادیری "چال" در اطراف لب و یکی از لپ های خود (که به سبب لاغری تنها با کج و کوله کردن مناطق مختلف صورت قابل مشاهده است) و بنا به یک دلیل غیرقابل پخشِ دیگر از امروز بنا به چاقی نهاده است !

و به طور کلی "چال" نوعی معلولیت جسمانی است که هر کدامش به نرخ روز دانه ای دو میلیون تومان می ارزد در واقع و از این فخر فروشی ها :))

هرچند نگارنده فعلا افق های روشن را دور میبیند چون نه تنها دو هفته پیش‌ازمون نهایی دارد ، بلکه امتحانات نهایی یک هفته نیز جلوتر کشیده شده اند و او هر روز فحش های جدید تری در وصف مسئولان ذی ربط اختراع میکند که واضح و مبرهن است که قابل پخش نیستند :)

در کل به چنان مرحله ای رسیده است که دوست دارد برهه ای از زندگی لفت داده و clear cache کند در واقع !

همه چیز روی هم فشرده شده است و اگر بخواهم خیلی ملموس مثال بزنم شاید بشود به نتایج حاصل از پرینتر های سه بعدی اشاره کرد :| 

و نکته ی قابل تامل نه همه ی اینها ، که یک سری دیالوگ های کاملا یکسان در هر ساعتِ درسی است که شامل مفاهیمی مانند "شما درس منو جدی نمیگیرین" "از شما هیچی در نمیاد" "نهایی میوفتین با این وضع" و غیره است که ما با متوسطِ روزی چهار ساعت خواب و هشت نه ساعت سر در جیب خر زدن فرو بردن و متوسط روزی دو امتحانِ لغو شده ، در سکوت به چشمان انها زل میزنیم و به حدس زدنِ جملات جدید  میپرازیم ! 

و همه ی اینها به کنار ، روابط حسنه ی من و میم هم به طرز ما فوق شگفت اوری در جریان است و شاعر افزود "نمیدونم چیشد که اینجوری شد" اصلا ! .. "یه چیزی میگیا" حتی ! .. اصلا معلوم نیست این روابط میان فردی چه مریضی ای دارند که در مواردی با قطع شدن و دوباره وصل شدن بهتر میشوند .. جوری که کیف هم میدهد حتی ! 

و خواب بر من مستولی است .. همانطور که فلاکت های جدید :)

و زیباترین صحنه ی اخیر مربوط به ساعتی از زنگ تفریح میشود ، زمانی که هیچ کدام هیچ چیز برای از دست دادن در امتحان فیزیک نداشتیم ، در یک دست تمریناتِ فصل پنج ، در دست دیگر ابِ هلوی پر ابِ بوفه ، در متنها علیه پنجره به صورت گروهی به حرکات موزون پرداخته ، بر سر کوفته و همزمان تاکید داشتیم " فیزیک هیچی نخوندم ، فیزیک هیچی نخوندم " .. در نهایت همگی انها امتحان را گل افشان نمونده ، دپرس گشته و اعتماد به نفس خود را کمتر از سینوسِ سه پی دوم یافتند ! ... همچنان نیز در همان شرایط بوده و حس میکنند همگی قرار است بیوفتند :|

روحشان شاد و یادشان بنفش :|

1

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۰۱/۳۰
فاطمه (خودکار بیک)

نظرات  (۵)

۳۱ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۱۴ ماهی سیاه کوچولو
لازم میبینم که باز هم بگم من چقد دبیرستان رو دوس دارم و عاشق این درس خوندناشم
بیاین جاها عوض خواهش میکنم
آخ جاها عوض که من میرم دبیرستان دخترونه :/
آخ جون بیا دیگه
بیا جاها عوض :))
پاسخ:
برو از خدا بترس :|
:دی
سال چهارم به درجه ای از عرفان رسیده بودم که نرفتم کارنامه رو بگیرم فقط زنگ زدم به معاون و گفتم اگه چیزی باید شهریور امتحان بدم بهم بگین، من طاقتش رو دارم :|
پاسخ:
دیگه تو واااقعا هیچی برای از دست دادن نداشتی :)
چقدر خوبه که دیگه دبیرستانی نیستم :))
پاسخ:
:(
:)))))
پاسخ:
:))))))
فاطمه من به تو افتخار میکنم که بالاخره پس از ماهها مبارزات درونی روابطت با میم حسنه شده :))
و این که تو از پسش برمیای تو یک ماده شیررررری که آینده ای بس درخشان تر از چشمانت داری :)
پاسخ:
افق های روشنی هم در این راستا میبینم که اصلا یه وضعیه :دی
مررررسییی انرژییی مثبتتتتتتتت:))))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی