خودکار بیک

به احترام تمام لحظه های زمینی بودنم

خودکار بیک

به احترام تمام لحظه های زمینی بودنم

يكشنبه, ۱۰ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۵۷ ب.ظ

بزرگ شدی شنیدم.

الان که دارم فکر میکنم همه ی حالتای اخیرم بخاطر باوری بود که از نتونستن توم کاشته شده بود. باوری که همیشه ازم محافظت میکرد. باوری که دست پدر و مادرم بود.
 که همیشه نیاز به مراقبت دارم، نیاز به کمک، نیاز به همراهی. که حتی هنوزم هر وقت دارم یه کاری میکنم پیشنهاد کمک میدن با اصرار به اینکه نمیتونم تنهایی انجامش بدم! که وقتی تو خوابگاهم و مامانم زنگ میزنه، اگه از دهنم بیرون بپره که دارم میرم شهر مامانم با تصور اینکه دارم میرم خط مقدم جهبه و فرق اسلحه رو با ماسک نمیدونم شروع به منصرف کردنم میکنه و میگه بشین تو همون خوابگاه.(و هربار بیشتر مطمینم میکنه که لازم نیست همیشه با خانواده صادق بود). وقتی زمان میگذره و به سری مسئولیتا میوفته رو دوش خودمو دیگه کسی نیست که حواسش بهم باشه و یه چیزاییو یادم بیاره دستپاچه میشم و همه چیو میریزم به هم. همین میشه که تو دانشگاه احساس میکنم از این نظرا چند قدم عقب تر از هم سن و سالامم. حس خوبی نیست. تکرار مدام این تصور که نمیتونم از پس خودم بر بیام و تاکیدای پشت سر هم پدر مادرم که ما تا اینجا مواظبت بودیم و از اینجا به بعدش دست خودته. (در صورتی که میدونم دست خودم نیست!)  
این چند روز خیلی به این فکر کردم که میخوام چه کاراییو تا قبل از 20 سالگی انجام بدم. هرچند تصور 20 ساله شدن وحشتناکه اما نمیتونم بهش فکر نکنم. اتفاقیه که سال بعد همین موقعا میوفته و نمیشه جلوشو گرفت. حالا بعد از اون لیست بلند بالا از کتاب و فیلم که باید ببینم و تصمیم به یادگرفتن یه زبان سوم میخوام وقتی 20 ساله شدم دیگه هیچ باور یا علامت ورود ممنوع ذهنی برام نمونده باشه. در اومدن از بین این پر قویی که توش بزرگ شدم سخته اما چیزیه که واقعا میخوامش. 


دنیای رنگی
موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹۶/۱۰/۱۰
فاتمز .

نظرات  (۶)

💜
پاسخ:
💜
تمام حرفات درسته.فقط ی سوال.اگه یه روزی بچه دار شی،بچت بگه میره خونه دوستش ولی جای دیگه ای ببینیش .بگه خونه میمونه و تو بری مهمونی.ولی تو خیابون ببینیش.و این اتفاق بارها تکرار شه.چه حسی بهت دست میده؟
پاسخ:
من مسلما جوری باهاش رفتار نمیکنم که نتونه بهم بگه واقعا کجا رفته. اما اگه تو این موقعیت قرار بگیرم بیشتر از همه خودمو میبرم زیر سوال!
۱۱ دی ۹۶ ، ۱۳:۵۰ مهین (جمجمه)
خوابگاهی که باشی مجبوری بیشتر دروغ بگی مخصوصا به خونواده! لازم نیس که بدونن و نگران بشن که تو چی خوری ، کم خوردی ، نخوابیدی ، از اتاق اذیتی ، میخوای بری بیرون ، پولت داره تموم میشه و ... . من که اصلا بهشون چیزی نمیگم. فقط به یه دوست صمیمی که دارم واقعیت ها رو میگم.
من که از این وضع راضیم! راحت و آزادم.
پاسخ:
منم همینطور. اینطوری اونام نگران نمیشن. تازه خیلی وقتا گفتن یه سری مسائل بهشون مشکلو بزرگتر از وضع عادی میکنه
۱۲ دی ۹۶ ، ۰۰:۰۱ نگــ ❤ـار
تولدت مبارک!
هر چقدم مشغله داشته باشم تولدا هیچوقت فراموشم نمیشن!
۱۲ دی ۹۶ ، ۰۰:۰۲ نگــ ❤ـار
تولدت مبارک!
هر چقدم مشغله داشته باشم تولدا هیچوقت فراموشم نمیشن!
پاسخ:
مچکرم عزیزززم. اصلا انتظارشو نداشتم خیلی خوشحالم کردی*___*
۱۴ دی ۹۶ ، ۰۶:۴۵ ♫ شباهنگ
آقاااااااااااااااااااااا من تا 12 دی هی لحظه شماری می‌کردم روز تولدت برسه. رسید و گذشت و یادم رفت تبریک بگم
مبارکه :دی
پاسخ:
اقا فدا سرت اصلا :))))))))))همین که یادت بود کلی قشنگه. مچکرم اززززت💜

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی