خودکار بیک

به احترام تمام لحظه های زمینی بودنم

خودکار بیک

به احترام تمام لحظه های زمینی بودنم

اینجا دیر به دیر بروز میشود

نگارنده درس دارد !

۳۰ نظر موافقین ۳۶ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۴ ، ۲۱:۱۶
فاطمه (خودکار بیک)

از تصویر خودم روی شیشه ی بالای اب سرد کن بیزارم. جزییات صورتم را بیش از حد، واضح نشان میدهد. دقیقا شبیه به چشم هایم که زودتر از هر چیز دیگری واقعیت های ذهنم را لو میدهند. 

خودم هم میدانم که این روزای طی شده هیچ شباهتی به واقعیتم نداشتم. نه چشم ها و نه انعکاسم روی شیشه ی بالای اب سرد کن. 

قبلا تر ها فکر میکردم ادمها نیاز به استراحت دارند، نیاز به عقب کشیدن و حتی شبیه به بقیه شدن! امروز ها اما تازه متوجه شدم که همه چیز در موردِ شبیه به دیگران نبودن است! 


۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۲۴
فاطمه (خودکار بیک)

بعضی حرف ها را نه به راسن میتوانم بگویم و نه به مهری. بعضی حرف ها مثل حالات روحیِ اخیرم. مثل گریه هایی که نمیکنم. واقعیت این است که کنکور تمام زندگیم را مختل کرده و من نمیتوانم ضعیف بودنم را به کسی نشان دهم. چند هفته پیش گوشه ی اتاق مطالعه همه ی حرف های نزده عم گریه شد و ریخت روی یقه ی لباسِ زهرا. از ان روز به بعد دیگر گریه نکردم. دقیقا همان روزی که رعنا مرا بغل کرده بود و میگفت من قوی ترین ادمِ زندگیش هستم و دوست ندارد من را اینطور ببیند. 

دوست دارم مثبت باشم اما این ماجرا روحیه ی من را ضعیف تر از همیشه کرده است. حساس، خجالتی و عصبی شده ام. هر شب که روی نقطه ی امنم سریالِ مزخرفِ مادرم را نگاه نمیکنم و با چشم های خیره به تلوزیون به اینده فکر میکنم سردم میشود. شاید واقعا تقصیر خودم بوده است که ان رشته و ان داشنگاه لعنتی را برای خودم گنده کردم و امروزها که اسفند است حس میکنم در نقطه ی صفر از مسیر قرار گرفته ام.

بدترین قسمت ماجرا شاید این است که این ها و اینها ترهای زیادی وجود دارند که من بخاطر ادم های زندگیم نمیتوانم بروزشان بدهم. پشت پرده ای از حقایقی که وجود ندارند قایم شده ام و برایشان لبخند میزنم.


دوست نداشتم اینها را بنویسم. 


_ عنوان از rain again | pallet band

۱۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۰۱
فاطمه (خودکار بیک)


این  اعتقاد قلبی من است که هر افسانه ای برای وجود داشتن نیاز به یک داملبدور دارد. شخصی با هویتی تقریبا ناشناخته که به جای مرسی از مچکرم استفاده میکند.  

 یوروس* که شروع به وزیدن کند، با موهای کز خورده در باد روی بالکنی سرد از خاطرات تمام نشده می ایستند و ارام شروع به شمارش معکوس تا زمان ریختن اولین قطره های اشکت میکنند. شاید لعنتی بودن ارثی باشد، شاید. 


* بادِ شرقی



۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۵۶
فاطمه (خودکار بیک)

برای تمام شدنِ این چهار ماه لحظه شماری میکنم. برای به هم چسباندن تکه هایی از خودم که جدا کرده بود و احتمالا تا به امروز در نقاطی مرموز از ذهنم به حیات خودشان ادامه میدهند. درونگرایی تشدید شده ام تبدیل به یک روزمرگی دلپذیر شده است. انگار که دنیایی کشف نشده در من جریان داشته باشد. هرچند ناتوانی ام در برقراری ارتباط میتواند در نگاه اول جالب نباشد، اما به طرز غریبی ارتباط کمتر با انسانها برایم دلپذیرتر است. انقدر دلپذیر که حتی تمایلات جنایتکارانه ی درونیم را سرکوب میکنم و در سکوتی شبیه به هفت صبح به تمام کسانی که ممکن بود روزی به دست من کشته شوند نگاه میکنم.

فصل جدید شرلوک را دیدم، انقدر تحت تاثیر قرار گرفته بودم که نزدیک بود دقیقه های اخر لپ تاپم را از وسط نصف کنم. شخصیت های جامعه ستیز برای من بیش از حد جذابند. که البته جامعه ستیز های نابغه در درجه ی بالاتری از جذابیت قرار میگیرند. شاید اگر اینستاگرامم را هنوز به قتل نرسانده بودم یک دقیقه ی اخر از فصل چهارم را پست میکردم. که "همه چیز در مورد افسانه است"


۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۴۰
فاطمه (خودکار بیک)

روزهای عجیبی دارم. احساس عمیقی از تغییر و بهتر شدن در من جریان پیدا کرده است. تمام تلاشم را میکنم که هیچ چیز شبیه به قبل نباشد. واقعیت امر این است که در هیچ نقطه ای از زندگیم به اندازه ی این روزها ذهن خلوتی نداشته ام و این احتمالا بهترین اتفاق درونیِ حال حاضر برای من باشد.

تمایلات عجیب و غیرقابل توجیهی پیدا کرده ام. چیزهایی شبیه به لذتی عمیق از خودکار هایی که جوهر پس میدهند، یا اعتیاد به چای ترش در ساعت چهار بعد از ظهر. حتی وسواس تقارن پیدا کرده ام! و این مسئله به طرزی ازار دهنده است که احتمالا استعمال یک سال خورشت کرفس از ان دلپذیر تر است. دقیقا همینقدر دور و نزدیک به تصور.

از طرف دیگر ماجرا اما هم نشینی مداومِ من با تجربی خوان ها تمام تصورات ذهنیم از جهان خلقت را تغییر داده است. مکان نسبی اپاندیس را متوجه شدم و تقریبا فهمیده ام میتوکندری نوعی بیماری داخلی نیست. زیست واقعا عجیب است. عجیب و ترسناک! منظور واضح ترم این است که همین نیمچه اطلاعات جدیدا کسب شده ام از علم زیست شناسی به اندازه ی کافی برای دیوانه کردنِ من کافیست. بچه های تجربی واقعا قابل تحسین هستند.


۱۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۵۰
فاطمه (خودکار بیک)

دقیقا اوضاع به سادگی همین روزها میتواند پیچیده و ترسناک شود. واقعیت امر این است که تمایل زیادی برای فرار کردن دارم. حس میکنم برای همه چیز بیش از اندازه کوچک و ناتوان هستم. بهمن ماهِ ترسناکی است. میتواند دقیقا شبیه به اسمش باشد. توده ای برف در انتظار محرکی برای سقوط. انتظار کشیدن را دوست ندارم.. یعنی اگر بهمن بودم ترجیح میدادم برای سقوط منتظر محرکی نمانم. 

دلم برای کتاب های بدونِ تست تنگ شده. دقیقا نمیدانم دوست دارم این قائله تمام شود یا نه اما در این شرایط معلقِ ذهنی فقط میتوانم به هر محرکِ ممکن برای سقوط بهمن خیره شوم. 


۱۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۴۵
فاطمه (خودکار بیک)

روزهای اخیر به دیدن ها و فکر کردن ها میگذرد. به فکر های گرداب مانندِ قبل از تصمیم. به تمامِ ترکیب های ابیِ رنگ!

تمامِ این نه روزی که از هجده سالگیم میگذرد اشتباه فکر میکردم و امروز این را فهمیدم! پیراهنِ گپِ شیری رنگم را پوشیده ام و به استین هایش نگاه میکنم. همرمان به اشتباه هایم هم فکر میکنم. استین های دور کشی را دوست دارم. حس زمستانِ پر برف میدهند. یک بار برای راسن نوشته بودم که اشتباه هایم را دوست دارم و انها را بخشی از خودم میدانم. مزخرف گفته بودم! مثل مزخرفی که در مورد حس این استین ها گفتم.

امشب دوباره هجده ساله شدم. دوباره مثل نه روز پیش فال حافظ گرفتم .. "ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد" ... اولین باری بود که شماره ی فالم عددی فرد بود. 167 یا چیزی شبیه به این. عدد های فرد را دوست ندارم. هیچ وقت نفهمیدم چرا.

برخلاف چیزی که همه فکر میکنند من میتوانم صداهای اطدافم را بشنونم! اینجا چیزی شبیه احساس پر و خالی شدن از احساسِ بودن و نبودن موج میزد. چیزی شبیه تظاهر به دوزیست بودن! شبیه به ماهی هایی که پرواز میکنند. 


6

۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۵ ، ۰۱:۰۳
فاطمه (خودکار بیک)
در نقطه ی امنم دراز کشیده ام و منتظرم دو روز دیگر بگذرد تا هجده ساله شوم. متاسفانه به شروع های طوفانی اعتقاد دارم و همه ی این سالها در چنین موقعیتی در نقاط امنم منتظر یک نشانه یا اتفاق میمانم. حتی اتفاق های ساده ای مثل خواندنِ معنای مثلث در هنرهای تجسمی یا حضور در بیست و هشتمین روز تاریخ!
کنار همه ی اینها، حوصله ی امتحان های ترم را هم ندارم. به من حسِ خورشتِ کرفس میدهند! تنها فایده شان شاید این بود که به طرز غریبی به من فهماندند که سالهای قبل چقدر دانش اموزِ تهوع اوری بوده ام. خوشحالم که ان نسخه ی مضحک تمام شده است.
۱۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۵ ، ۱۹:۲۷
فاطمه (خودکار بیک)
زیاد ننوشتن خوب نیست. قحطیِ جمله می اورد. حرف ها باد میکنند و انقدر بزرگ میشوند که نمیتوانی انها را کنار هم بگذاری! بعد شاید بترکی! از ان ترکیدن های نارنجی که هیچ کس جز صاحبش متوجه اتفاق افتادنشان نمیشود! مثل وقت هایی که تنها بخاطر این حالت خوب است که فراموش کرده ای بد بوده ای و زمانی که ساعتِ هفت ظهر به خانه برگشته ای و چراغِ اتاقت را روشن میکنی، همه چیز برایت یاداوری میشود. 
کاش روزی بتوانم بدون این همه توصیف حرفهایم را بزنم! پیدا کردنِ چیزهایی شبیه به حقیقت بیش از اندازه خسته کننده است. 

20
۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۵ ، ۲۰:۰۶
فاطمه (خودکار بیک)
خودکار رنگی های جدیدی که قرار بود حالم را خوب کند در جیب چپم بود و دقیقا در همان لحظه فهمیدم زندگی اخیرام دقیقا به دو بخشِ صورتی و خاکستری تبدیل شده است. چیزی خالی از مفهوم های قبلی و احتمالا بعدی! یعنی در برهه ای از خودم زندگی میکنم که فکر نمیکنم دیگر تکرار شود. پر از مفهموم هایی که شاید هیچ زمانِ دیگری به اندازه ی امروز برایم پر اهمیت نباشند. کنکور شاید وحشی و تنها باشد اما به همان اندازه دوست داشتنی هم هست.
۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۵ ، ۲۰:۵۵
فاطمه (خودکار بیک)