خودکار بیک

به احترام تمام لحظه های زمینی بودنم

خودکار بیک

به احترام تمام لحظه های زمینی بودنم

دقیقا نوشتن همون چیزی بود که گمش کرده بودم. نوشتنِ بی ارایه از اتفاقایی که داره اطرافم میوفته. کاری که از بعد کنکور برام حسرت شده بود و بعد از تموم شدن کنکور فراموشش کرده بودم. حالا با این جوراب پشمی زرشکی روی تخت نشستم و صدای بارونو نمیشنونم. فهمیدم. تنها شدم و یادگرفتم که زندگی خیلی گنده تر از رویا ها و خیال پردازیای توی ذهنمه. حالا دیگه منطقی ترم. خوب شاید نه. یعنی هنوز با اطرافم کنار نیومدم. عجیبه. مدت زیادیه توی این حال موندم. جوری که جای دکمه های کیبودو فراموش کردم و حالا مجبورم هر از چند ثانیه بهشون نگاه کنم. 

هنوز برای اتفاقا دلایلِ غیر رسمی میارم :)))

دانشگاه از هفته ی بعد شروع میشه. چند روز پیش رفتم هواشو نفس کشیدم. دانشگاه گیلانی که توی تمام روزای درس خوندنم برای کنکور ارزو میکردم اونجا نرم. از رویاهام کوچیک تر بود اما احساس ارامش زیادی ازش گرفتم.

+ تصور اینکه اینجا متروکه شده بود خیلی برام ازاردهنده و دردناک بود. انگار که یه تیکه ی بزرگی از من دیگه زندگی نمیکرد و من نمیتونستم احیاش کنم.حالا که از کما در اومدم، هزاران هزار ارشیو برای خوندن و حرف برای نوشتن دارم.



عنوان از + خوب شد / همایون شجریان

۱۲ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۱ ۰۶ مهر ۹۶ ، ۱۶:۱۴
فاطمه (خودکار بیک)

تابستون بعد از کنکورم شبیه ترین واقعیت به گوداله. افتادم توی گودال و راهی برای بیرون اومدن پیدا نمیکنم. میدونی، این روزا انقدر از خودم بیزارم که تنها موندن با خودم بیشترین چیزیه که میتونه ازارم بده. بعضی وقتا تعجب میکنم که چطور این اتفاق افتاد و وقتی پشت سرمو نگاه میکنم فقط چندتا اسم میبینم که دیگه وجود ندارن. عجیبه روزی که چندتا اسم و اتفاق رابطه ی ادم با خودشو انقدر شکراب کنه. از این حس خوشم نمیاد. اون روز برای مهری نوشتم "دنیا به اندازه ی کافی باهاموم بی رحم هست،من نمیخوام با خودمم بیرحم باشم" من فقط نوشتمش. انگار همه ی اراده مو پشتِ پونزدهم تیر جا گذاشتم و حالا ناتوان از انجام هرکاری شدم. نوشتن از این چیزا هیچ کمکی بهم نمیکنه  اما این تنها کاریه که بلدم. فکر کردن به اینده و نوشتن.

حالا فهمیدم راست میگن که تابستون بعد از کنکور اصلا شبیه به تصورات ادم نمیشه. فکر نمیکردم درست باشه،حداقل در مورد من. چقدر دردناک که ادم شبیه به انتظارات خودش نباشه.

۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۱۸
فاطمه (خودکار بیک)
فکر میکردم چیزی ترسناک تر از ترکیبِ یه وبلاگ نویس که مدت طولانی ننوشته،اهنگی که معنیشو نمیفهمه، ساعت دوی شب و گرسنگی نیست.
اما هست، کسی که برگشته تا خودشو نجات بده!
۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۴۴
فاطمه (خودکار بیک)

تا چند ساعتِ دیگه نتایج کنکور مشخص میشه و تنها چیزی که خوشحالم میکنه اینه که مهمون داریم و تمرکز خونه روی من نیست. حس میکنم رو یه پله ایستادم و نمیدونم قرار برم پایین یا بالا. از این مدام ننوشتن ها خوشم نمیاد کلمات توی مغزم پرواز میکنن و من هیچ جادویی برای مرتب کردنشون ندارم. گیج و خیره به اسمون و فقط منتظر یه عدد.

۱۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۴۱
فاطمه (خودکار بیک)
انگار زندگی به حالت قبلی خودش برگشته ولی من گیج تر شدم. تو فضا معلق ام و نمیدونم دارم دقیقا چیکار میکنم. فقط از شرایط فعلیم خوشم نمیاد. تکیه به باد دادم و هرجایی که رفت دنبالش میکنم. حالا که فکر میکنم هیچ وقت انقدر وقتِ ازاد نداشتم و شاید بخاطر همین لیستِ کارای بعد از کنکورم تقریبا دست نخورده باقی مونده. این روزا شبیه به هیچ روزی نیستن بعضی وقتا عجب میکنم که چطور هنوز نتونستم خودمو رها کنم.
۱۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۲۲
فاطمه (خودکار بیک)

دیروز روی صندلیِ ١٠٨ توی اتاق ٤٠٤ زیر سومین پنجره نشسته بودمو به احتمالِ غیر واقعی بودنِ همه چیز فکر میکردم، دستام میلرزید و معده ام درد میکرد. جای دو تا سرمِ دیروز ورم کرده بود و نوعی از بنفش شده بود که هنوز اسمی نداره. همه چیز شبیه به انتظارات من بود. دقیق تر یعنی اینکه هیچ صندلی چپ دستی پیدا نکردم! 

نوشتن از دیروز سخته.. تو ذهنم هنوز چیزی تموم نشده؛ اما تازه میفهمم کنکور چه بندِ بزرگی دورم بسته بود. هرچند حالا معلقم و نمیدونم دقیقا باید چیکار کنم اما احساس فعلیم رو با هیچی عوض نمیکنم. 

۲۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۱۶ تیر ۹۶ ، ۱۸:۱۸
فاطمه (خودکار بیک)
همه حرفای پر امید میزنن. من اما میترسم. شبیه بادبادکی شدم که روی هوا معلق مونده و هیچ کس نمیدونه داره سوراخ میشه.
۲۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۶ ، ۱۱:۵۶
فاطمه (خودکار بیک)

.

شونزده روزِ دیگه همه چی تموم میشه. 

۱۹ نظر موافقین ۹ مخالفین ۱ ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۴
فاطمه (خودکار بیک)

واقعیت اینه که تمام امید به زندگیِ این روزام خلاصه میشه تو یه لیست که برای زندگیِ بعد از کنکورم نوشتم. هیچ درکی از حالِ حاضرم برای نوشتن ندارم. شاید بخاطر همین هم مدتها نمینوشتم. حالا فقط چهل روزِ دیگه مونده. نمیدونم برای زمان هایی که طی کردم دلتنگ میشم یا نه. اما مطمینم الان خیلی قوی تر از گذشته ام. تو چشمای دختری که این روزا رو سنگ فرشای خیابون راه میره، دیگه اثری از اون ادمِ سابق نیست.

۱۳ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۲۴
فاطمه (خودکار بیک)

از تصویر خودم روی شیشه ی بالای اب سرد کن بیزارم. جزییات صورتم را بیش از حد، واضح نشان میدهد. دقیقا شبیه به چشم هایم که زودتر از هر چیز دیگری واقعیت های ذهنم را لو میدهند. 

خودم هم میدانم که این روزای طی شده هیچ شباهتی به واقعیتم نداشتم. نه چشم ها و نه انعکاسم روی شیشه ی بالای اب سرد کن. 

قبلا تر ها فکر میکردم ادمها نیاز به استراحت دارند، نیاز به عقب کشیدن و حتی شبیه به بقیه شدن! امروز ها اما تازه متوجه شدم که همه چیز در موردِ شبیه به دیگران نبودن است! 


۱۵ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۱ ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۲۴
فاطمه (خودکار بیک)