خودکار بیک

به احترام تمام لحظه های زمینی بودنم

خودکار بیک

به احترام تمام لحظه های زمینی بودنم

تا چند ساعتِ دیگه نتایج کنکور مشخص میشه و تنها چیزی که خوشحالم میکنه اینه که مهمون داریم و تمرکز خونه روی من نیست. حس میکنم رو یه پله ایستادم و نمیدونم قرار برم پایین یا بالا. از این مدام ننوشتن ها خوشم نمیاد کلمات توی مغزم پرواز میکنن و من هیچ جادویی برای مرتب کردنشون ندارم. گیج و خیره به اسمون و فقط منتظر یه عدد.

۱۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۴۱
فاطمه (خودکار بیک)
انگار زندگی به حالت قبلی خودش برگشته ولی من گیج تر شدم. تو فضا معلق ام و نمیدونم دارم دقیقا چیکار میکنم. فقط از شرایط فعلیم خوشم نمیاد. تکیه به باد دادم و هرجایی که رفت دنبالش میکنم. حالا که فکر میکنم هیچ وقت انقدر وقتِ ازاد نداشتم و شاید بخاطر همین لیستِ کارای بعد از کنکورم تقریبا دست نخورده باقی مونده. این روزا شبیه به هیچ روزی نیستن بعضی وقتا عجب میکنم که چطور هنوز نتونستم خودمو رها کنم.
۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۲۲
فاطمه (خودکار بیک)

دیروز روی صندلیِ ١٠٨ توی اتاق ٤٠٤ زیر سومین پنجره نشسته بودمو به احتمالِ غیر واقعی بودنِ همه چیز فکر میکردم، دستام میلرزید و معده ام درد میکرد. جای دو تا سرمِ دیروز ورم کرده بود و نوعی از بنفش شده بود که هنوز اسمی نداره. همه چیز شبیه به انتظارات من بود. دقیق تر یعنی اینکه هیچ صندلی چپ دستی پیدا نکردم! 

نوشتن از دیروز سخته.. تو ذهنم هنوز چیزی تموم نشده؛ اما تازه میفهمم کنکور چه بندِ بزرگی دورم بسته بود. هرچند حالا معلقم و نمیدونم دقیقا باید چیکار کنم اما احساس فعلیم رو با هیچی عوض نمیکنم. 

۲۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۱۶ تیر ۹۶ ، ۱۸:۱۸
فاطمه (خودکار بیک)
همه حرفای پر امید میزنن. من اما میترسم. شبیه بادبادکی شدم که روی هوا معلق مونده و هیچ کس نمیدونه داره سوراخ میشه.
۲۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۶ ، ۱۱:۵۶
فاطمه (خودکار بیک)

.

شونزده روزِ دیگه همه چی تموم میشه. 

۱۹ نظر موافقین ۹ مخالفین ۱ ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۴
فاطمه (خودکار بیک)

واقعیت اینه که تمام امید به زندگیِ این روزام خلاصه میشه تو یه لیست که برای زندگیِ بعد از کنکورم نوشتم. هیچ درکی از حالِ حاضرم برای نوشتن ندارم. شاید بخاطر همین هم مدتها نمینوشتم. حالا فقط چهل روزِ دیگه مونده. نمیدونم برای زمان هایی که طی کردم دلتنگ میشم یا نه. اما مطمینم الان خیلی قوی تر از گذشته ام. تو چشمای دختری که این روزا رو سنگ فرشای خیابون راه میره، دیگه اثری از اون ادمِ سابق نیست.

۱۳ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۲۴
فاطمه (خودکار بیک)

از تصویر خودم روی شیشه ی بالای اب سرد کن بیزارم. جزییات صورتم را بیش از حد، واضح نشان میدهد. دقیقا شبیه به چشم هایم که زودتر از هر چیز دیگری واقعیت های ذهنم را لو میدهند. 

خودم هم میدانم که این روزای طی شده هیچ شباهتی به واقعیتم نداشتم. نه چشم ها و نه انعکاسم روی شیشه ی بالای اب سرد کن. 

قبلا تر ها فکر میکردم ادمها نیاز به استراحت دارند، نیاز به عقب کشیدن و حتی شبیه به بقیه شدن! امروز ها اما تازه متوجه شدم که همه چیز در موردِ شبیه به دیگران نبودن است! 


۱۴ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۱ ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۲۴
فاطمه (خودکار بیک)

بعضی حرف ها را نه به راسن میتوانم بگویم و نه به مهری. بعضی حرف ها مثل حالات روحیِ اخیرم. مثل گریه هایی که نمیکنم. واقعیت این است که کنکور تمام زندگیم را مختل کرده و من نمیتوانم ضعیف بودنم را به کسی نشان دهم. چند هفته پیش گوشه ی اتاق مطالعه همه ی حرف های نزده عم گریه شد و ریخت روی یقه ی لباسِ زهرا. از ان روز به بعد دیگر گریه نکردم. دقیقا همان روزی که رعنا مرا بغل کرده بود و میگفت من قوی ترین ادمِ زندگیش هستم و دوست ندارد من را اینطور ببیند. 

دوست دارم مثبت باشم اما این ماجرا روحیه ی من را ضعیف تر از همیشه کرده است. حساس، خجالتی و عصبی شده ام. هر شب که روی نقطه ی امنم سریالِ مزخرفِ مادرم را نگاه نمیکنم و با چشم های خیره به تلوزیون به اینده فکر میکنم سردم میشود. شاید واقعا تقصیر خودم بوده است که ان رشته و ان داشنگاه لعنتی را برای خودم گنده کردم و امروزها که اسفند است حس میکنم در نقطه ی صفر از مسیر قرار گرفته ام.

بدترین قسمت ماجرا شاید این است که این ها و اینها ترهای زیادی وجود دارند که من بخاطر ادم های زندگیم نمیتوانم بروزشان بدهم. پشت پرده ای از حقایقی که وجود ندارند قایم شده ام و برایشان لبخند میزنم.


دوست نداشتم اینها را بنویسم. 


_ عنوان از rain again | pallet band

۱۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۰۱
فاطمه (خودکار بیک)


این  اعتقاد قلبی من است که هر افسانه ای برای وجود داشتن نیاز به یک داملبدور دارد. شخصی با هویتی تقریبا ناشناخته که به جای مرسی از مچکرم استفاده میکند.  

 یوروس* که شروع به وزیدن کند، با موهای کز خورده در باد روی بالکنی سرد از خاطرات تمام نشده می ایستند و ارام شروع به شمارش معکوس تا زمان ریختن اولین قطره های اشکت میکنند. شاید لعنتی بودن ارثی باشد، شاید. 


* بادِ شرقی



۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۵۶
فاطمه (خودکار بیک)

برای تمام شدنِ این چهار ماه لحظه شماری میکنم. برای به هم چسباندن تکه هایی از خودم که جدا کرده بود و احتمالا تا به امروز در نقاطی مرموز از ذهنم به حیات خودشان ادامه میدهند. درونگرایی تشدید شده ام تبدیل به یک روزمرگی دلپذیر شده است. انگار که دنیایی کشف نشده در من جریان داشته باشد. هرچند ناتوانی ام در برقراری ارتباط میتواند در نگاه اول جالب نباشد، اما به طرز غریبی ارتباط کمتر با انسانها برایم دلپذیرتر است. انقدر دلپذیر که حتی تمایلات جنایتکارانه ی درونیم را سرکوب میکنم و در سکوتی شبیه به هفت صبح به تمام کسانی که ممکن بود روزی به دست من کشته شوند نگاه میکنم.

فصل جدید شرلوک را دیدم، انقدر تحت تاثیر قرار گرفته بودم که نزدیک بود دقیقه های اخر لپ تاپم را از وسط نصف کنم. شخصیت های جامعه ستیز برای من بیش از حد جذابند. که البته جامعه ستیز های نابغه در درجه ی بالاتری از جذابیت قرار میگیرند. شاید اگر اینستاگرامم را هنوز به قتل نرسانده بودم یک دقیقه ی اخر از فصل چهارم را پست میکردم. که "همه چیز در مورد افسانه است"


۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۴۰
فاطمه (خودکار بیک)