خودکار بیک

به احترام تمام لحظه های زمینی بودنم

خودکار بیک

به احترام تمام لحظه های زمینی بودنم

حالا که این ها نوشته میشوند بعد از روز ها بالاخره توی رخت خواب خودم خوابیده ام. دیروز روی بالکن خانه ی آن پسر کسی که چند دقیقه قبل به دوست داشتنم اقرار کرده بود من را بوسید. دو بار. و من خالی از هر حسی تنها نظاره گر چیزی بودم که داشت اتفاق میافتاد. ناتوان از مکالمه و حرکت. زیر پتوی آبی رنگی که مادرم برایم فرستاده بود تا سردم نشود و از شب یلدا آنجا جا مانده بود. گه توی همه چیز. 

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۸ ، ۱۵:۳۶
دریا .

 نمیدانم در آن ثانیه های عجیب که حس بوسیده شدن مرا به حالت نیمه هوشیار دراورده بود باید چیزی میگفتم یا نه. به قول سیاوش خودم را پشت منطق قایم میکنم و میگویم که نمیدانستم باید چه بگویم ولی خودم هم میدانم که این زنِ مدیرِ درونم را خفه کرده بودم تا هرچه که هست اتفاق بیوفتد. حالا او نمیداند که من میدانم. خودش هم نمیداند چکار کرده است و این نمیدانم ها رشته های بلندی از ارتباط را شکل داده اند. 

۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۸ ، ۱۰:۴۴
دریا .

 امروز سیاوش رو به روی بوفه بهم گفت "تو رو میبینم و احساس میکنم داره یه جوکر جدید متولد میشه. احساس میکنم دیگه کم کم باید بازنشسته بشم و برم روی صندلی پارک بشینم و بازی بچه ها رو ببینم. یکی دیگه داره جای من میاد." من خیره به نباتی که داشت توی چای حل میشد به تصویر خودم نگاه کردم. به تمام لحظه هایی که برای فرار از خودم، به دیگران فکر میکردم. به زمانی که داشتم توی گنداب دست و پا میزدم ولی سعی میکردم عطر دیگران رو به خودم بگیرم. سیاوش مجبورم کرد دوباره بنویسم. اون شب، ساعت یک و نیم که پاهامون روی سنگ فرش شهرداری کشیده میشد و دستشویی داشتم گفت از بد نوشتن نترس. ساختار های زبانی رو بریز دور و فقط بنویس. گفتم سرعت ذهنم از سرعت نوشتنم بالاتره. این جمله ای بود که توی دفترچه ام نوشته بودم. چیزی که توی دراب مخدوش خونده بودم و وقتی بعد از ماه ها تو دفترچه ی خاکستریم دیدمش یادم نمیومد خودم نوشتمش یا نامجو. اون شب سرد بود و به جز چای فروشی سر سعدی و رسول کبابی و شیرینی فروشی نزدیک بازار جایی باز نبود. خونه پر از خاکستره. خاکستر دود و تکه های جسم زغالیم که در حال دود شدنه. این دختر داره پوست میندازه. 

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۸ ، ۰۲:۱۴
دریا .

باورم نمیشود روزگاری اینجا یادداشت مینوشتم. نوشته های قبلی ارشیو شده اند. من آن آدم نیستم. نمیدانم چرا دارم اینجا مینویسم. قصد خاصی ندارم. شاید بخاطر همین است که جلوی حرکت های انگشتانم روی دکمه های کیبورد را نمیگیرم. اسمم را عوض کرده ام. دریا صدایم میکنند. معماری میخوانم، حالا دیگر کنکور تمام شده. دختر بچه ای که تکه ای از تصویر چشم هایش گوشه ی این صفحه است دیگر آن شکلی نیست. اینجا خالی به نظر میرد آنقدر که فکر نمیکنم هنوز کسی مانده باشد که اینها را بخواند. 

 

۸ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۸ ، ۲۱:۳۰
دریا .